خیره شدن به یک لنگه کفش (انتخاب: علی حیدری)
نوشتن از زبان نویسندگان: ریموند کارور، ترجمۀ علیرضا اکبری
«... داشتن رویا و کمی شانس محرکهای خوبی برای هر نویسندهای هستند. در عوض رویاهای دور و دراز و بدشانسی میتوانند کشنده باشند... هر نویسنده بزرگ یا حتی هر نویسنده خیلی خوبی دنیا را بر اساس جغرافیای خودش ترسیم میکند. چیزی که من از آن حرف میزنم شبیه به سبک است اما فقط شامل سبک نمیشود. مقصود من امضای مخصوص و منحصربفرد نویسنده است بر تمام نوشتههایش. این همان دنیای نویسنده است نه دنیای دیگران. این یکی از چیزهایی است که هر نویسندهای را از نویسندگان دیگر متمایز میکند و این چیز با استعداد تفاوت دارد. استعدادهای زیادی دور و بر همه ما ریخته. اما نویسندهای که دیدی منحصربهفرد به چیزها دارد و این دید را به طرزی هنرمندانه به بیان درمیآورد فقط گاهی دور و بر ما پیدا میشود... اتفاقی شنیدم که جفری ولف نویسنده به گروهی از دانشجویان نویسندگی میگفت "حقههای نازل قدغن". من از حقه بدم میآید. عادت دارم برای فهمیدن اینکه در یک اثر داستانی حقهای-نازل یا پیچیده- به کار رفته یا نه، نخست به جلد کتاب توجه کنم. نویسنده نیازی به حقه و کلک ندارد، او باید تیزهوشترین باشد. نویسنده باید بتواند هرازگاهی گوشهای بایستد و با حیرت به چیزها - چیزهایی مثل غروب یا یک لنگه کفش- بنگرد، با هیجانی ساده و آشکار... خیلی معمول است که "تجربهورزی" در نوشتن را مجوزی برای لاقیدی، تقلید و کارهای احمقانه فرض کنند. بدتر از این آن را مجوزی میدانند برای رفتار قساوتآمیز با خواننده و نادیدهگرفتن او. معمولا این دست نوشتهها خبری از این دنیا به ما نمیدهند، یا چشماندازی از یک برهوت برای ما ترسیم میکنند فقط و فقط همین چند تپه شنی و تعدادی مارمولک، اما انسانی در کار نیست. جایی را تصویر میکنند که در آن هیچ نشانهای از انسانیت به چشم نمیخورد، جایی که شاید فقط برای تعدادی دانشمند متخصص جذابیت داشته باشد... در شعر و داستان کوتاه میتوان درباره چیزها و اشیای معمولی نوشت و در توصیف آنها از زبانی معمولی اما دقیق استفاده کرد و به آنها- یک صندلی، یک پرده، یک چنگال، یک سنگ یا گوشوارهای زنانه- قدرتی زیاد و حتی خارقالعاده بخشید. میشود یک خط دیالوگ ظاهرا بیحس و حال نوشت و کاری کرد که پشت خواننده بلرزد – این منبع شادی هنرمندانه است... فلانری اوکانر در مقاله "نوشتن داستان کوتاه" که عنوانش به قدر کافی گویاست، از نوشتن به مثابه نوعی کشف سخن میگوید. او میگوید معمولا هنگامی پشت میزش مینشسته تا داستان کوتاهی بنویسد، نمیدانسته که داستان چطور پیش خواهد رفت. او میگوید شک دارد که تعداد زیادی نویسندگان وجود داشته باشند که موقع شروع کار بدانند کار داستانشان به کجا خواهد کشید. او از داستان کوتاه Good Country People به عنوان نمونه داستانی یاد میکند که حتی تا نزدیک پایان اثر نمیدانسته آخر داستان چه خواهد شد: "وقتی نوشتن آن داستان را آغاز کردم نمیدانستم قرار است دکتری با پای چوبی در آن وجود داشته باشد. فقط یک روز صبح متوجه شدم که دارم دو زن را توصیف میکنم که چیزهایی در موردشان میدانم، و پیش از آنکه خودم متوجه شوم دیدم یکی از آنها را صاحب دختری کردهام که پای چوبی دارد. فروشنده کتاب مقدس را داخل داستان کردم اما نمیدانستم قرار است با او چکار کنم. تا 10، 12 خط پیش از اینکه او این پای چوبی را بدزدد، نمیدانستم قرار است این کار را بکند، اما وقتی فهمیدم، متوجه شدم این کار اجتنابناپذیر بوده." چند سال قبل که این نوشته را خواندم شوکه شدم از اینکه او یا هر کس دیگری این طوری داستان مینویسد. فکر میکردم این فقط راز شرمآور من است که احساس خوبی بابتش ندارم. واقعا فکر میکردم این طرز کار کردن روی داستان کوتاه به خاطر ضعفهای شخصی من است. یادم میآید خواندن حرفهای او درباره این موضوع قوت قلب زیادی به من داد... وقتی در یک داستان کوتاه، حسی از تهدید و مخاطره هست آن را میپسندم. فکر میکنم خوب است هر داستانی اندکی اضطراب در خود نهفته داشته باشد. این نکته به یک دلیل در موفقیت داستان نقش دارد. باید تنشی در داستان وجود داشته باشد، حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است، حس اینکه جریان بیرحمی در لایه زیرین داستان وجود دارد، در غیر این صورت معمولا داستانی در کار نخواهد بود. معمولا بخشی از تنش را نحوه چیدمان کلمات در کنار هم در داستان میسازند؛ چیدمانی که قرار است آکسیون داستان را پیش چشم ما بسازد. اما چیزهایی هم هستند که به چشم نمیآیند؛ چیزهایی که پنهاناند، مناظری که درست زیر سطح صیقلی(ولی گاه ترک خورده و ناهموار) چیزها قرار دارد. وی اس پریچه در تعریف داستان کوتاه میگوید: "چیزی که در نگاهی گذرا از گوشه چشم عبور میکند." به قسمت "نگاه گذرا" از این تعریف توجه کنید. کار نویسنده داستان کوتاه این است که این نگاه گذرا را با هر چه در توان دارد سرشار کند. او هوش و مهارت ادبیاش را به کار میبندد تا استعدادش را نشان دهد، تا بتواند تواناییاش در ایجاد تناسب میان چیزها را عیان کند: تا نشان دهد چیزها در جهان خارج چگونه هستند و او آنها را چطور میبیند، گویی که تا بهحال کس دیگری آنها را ندیده. و این حاصل نمیشود مگر به مدد زبانی شفاف و خاص؛ زبانی که بناست جزییاتی را به زندگی وارد کند که داستان را برای خواننده روشن میکند. برای اینکه این جزییات ملموس و معنادار از آب دربیایند، زبان باید دقیق باشد و جزییات را به دقت در اختیار خواننده قرار دهد.»
نوشتن از زبان نویسندگان، روزنامه شرق، دوشنبه 21 تیر 1389، ص 9