تبليغاتX
جشن بیکران - ماریو بارگاس یوسا (انتخاب: علی حیدری)

زندگی واقعی آلخاندرو مایتا:

آدلایدا تصدیق می‌کند:«هروقت یادم می‌آید، جوش می‌آورم.»

آن زمان، آن شب؟ نه آن بامداد. صدای ترمز اتومبیل را جلو خانه شنید. چون همیشه نگران آمدن پلیس بود، از تخت پرید پایین تا نگاهی بیاندازد. از پنجره اتومبیل را دید. زیر نور پریده رنگ سپیده‌دم، در یک طرف سایۀ مبهم چهرۀ مایتا را که از اتومبیل پیاده شده بود، و در طرف دیگر، راننده را تشخیص داد. می‌خواست به رختخواب برگردد که چیزی غریب و غیرعادی که توضیحش دشوار بود، چیزی غیرقابل‌بیان، نگرانش کرد. صورتش را به پنجره چسباند. آن مرد انگار بخواهد با مایتا خداحافظی کند، حالتی به خودش گرفته بود که شایستۀ شوهرش نبود، از آن حالت‌های هرزه‌ای که آدم شنگول، مست و عیاش به خود می‌گیرند. اما مایتا عیاش و اهل این چیزها نبود. خب؟ آن مرد انگار بخواهد خداحافظی کند، لبۀ کمر شلوار مایتا را چسبیده بود، آره کمر شلوارش را. کمر شلوارش را گرفته بود و مایتا به جای آن که بزند زیر دست مَرده و بگوید- مرتیکه مست بوگندو، راهتو بکش برو- بهش چسبید و بغلش کرد. «طرف زن است»، آدلایدا آرزو می‌کرد، امیدوار بود، خداخدا می‌کرد که کاشکی او زن باشد و تمام این مدت دست و پایش می‌لرزید. زنی که کت و شلوار پوشیده؟ مه مانع می‌شد تا ببیند کی شوهرش را تو خیابان بغل کرده. اما شکی نداشت؛ هیکل، اندام، سر و موهایش داد می‌زد که مرد است. دلش می‌خواست همین‌طور نیمه برهنه بدود بیرون و داد بکشد: کثافت‌ها! کثافت‌ها! اما چند ثانیه بعد که آن دو تا از هم جدا شدند و مایتا آمد داخل خانه، زن وانمود کرد که خوابیده. تو تاریکی، در حالی که از شرم سرافکنده شده بود، دزدکی مایتا را می‌پایید. امیدوار بود آن‌قدر مست باشد که بشود گفت:« نمی‌دانست چه‌کار می‌کند یا با کی این کار را می‌کند.» اما حتی یک جرعه مشروب هم نخورده بود. اصلا مشروب می‌خورد؟ تو تاریکی دید که لباسش را به‌جز زیرشلواری درآورد و بی‌سروصدا کنارش دراز کشید تا بیدارش نکند. بعد آدلایدا بالا آورد.

زندگی واقعی آلخاندرو مایتا. ترجمۀ حسن مرتضوی. نشر دیگر. چاپ یکم. اسفند 1377. صفحۀ 269

 

جنگ آخر زمان:

کوتوله به سخن درآمد «من یک‌بار گریۀ ابوت ژوائو را دیدم.» دندان‌هایش به هم می‌خورد و کلمات بریده بریده، جویده جویده از دهانش در می‌آمد. صورتش را به سینۀ ژورما چسبانده بود و حرف می‌زد. «شماها یادتان نیست، بهتان نگفتم؟ وقتی قصۀ هولناک و عبرت‌آموز و روبرت شیطان صفت را شنید.»

ابوت ژوائو به یاد می‌آورد که « روبرت پسر پادشاه بود و مادرش وقتی او را به دنیا آورد دیگر موهایش سفید شده بود. اگر کار شیطان را هم بشود معجزه بگوییم تولد این بچه معجزه بود. مادرش با شیطان عهدی بسته بود تا بچه‌دار بشود. مگر اول داستان این جوری نیست؟»

کوتوله گفت «نه». مطمئن و محکم صحبت می‌کرد، آخر این داستان را تمام عمرش تعریف کرده بود، این قصه‌ای بود که دیگر به خاطر نداشت کی و کجا آن را یاد گرفته بود، قصه‌ای بود که آن را دهکده به دهکده برده بود، صدها بار، هزارها بار تعریف کرده بود، گاهی درازترش کرده بود و گاه کوتاه‌تر، گاه غمناکترش کرده بود و گاه شادتر، بسته به این که حال مخاطبانش چطور می‌بود. حتی ابوت ژوائو هم نمی‌توانست اول این قصه را بگوید. درست است که مادر روبرت پیر بود و ناچار بود برای بچه‌دار شدن نذر کند. اما او پسر پادشاه نبود. پسر دوک بود. ابوت ژوائو تاکید کرد «پسر دوک نورماندی. ادامه بده، اصلش را برایم تعریف کن.»

کوتوله صدایی شنید «گریه کرد؟» صدایی که انگار از دنیای دیگر می‌آمد، صدایی که خوب می‌شناخت، صدایی ترس‌خورده و در عین حال کنجکاو، فضول. «وقتی به قصۀ روبرت شیطان صفت گوش می‌داد گریه کرد؟»

بله، گریه کرده بود. یک جای قصه گریه کرده بود، شاید آن‌جا که روبرت فجیع‌ترین قتل‌عام‌ها را می‌کرد، دست به بدترین شرارت‌هایش می‌زد؛ وقتی روح تباه‌کاری وجودش را گرفت -یک قدرت نادیدنی که نمی‌شد در برابرش بایستی- روبرت خنجر به شکم زن آبستن فرو می‌کرد، گلوی بچه نوزاد را می‌برید، دهقان‌ها را به چهارمیخ می‌کشید، کلبۀ مردم را وقتی خواب بودند آتش می‌زد. کوتوله متوجه شده بود که چشم‌های داروغه برق می‌زند، گونه‌هاش مرطوب شده، چانه‌اش می‌لرزد و سینه‌اش بالا و پایین می‌رود. ترس برش داشته بود، حواسش پرت شده بود، ساکت شده بود -چه خطایی کرده بود؟ چه چیزی را جا انداخته بود؟- و با نگرانی به کاتارینا نگاه کرده بود، آن موجود ضعیف و لاغر که انگار هیچ جایی را در سنگر منیوژسوس که ابوت ژوائو را با خودش به آن جا برده بود، اشغال نمی‌کرد. کاتارینا به او اشاره کرد که باز تعریف کند.

اما ابوت ژوائو نگذاشت، گیج و مبهوت پرسید: «تقصیر خودش بود؟ آن جنایت‌هایی که می‌کرد تقصیر خودش بود؟ کار دیگری ازش ساخته بود؟ مگر او نذر مادرش را به جا نمی‌آورد؟ تلافی آن شرارت‌ها را پدر باید سر کی در می‌آورد؟» چشم‌هایش با تشویشی هولناک به کوتوله خیره شده بود. «بهم جواب بده، دِ جواب بده.»

کوتوله لرزان گفت « من نمی‌دانم. این که توی قصه نیست. تقصیر من نیست. کاری به من نداشته باش، من فقط قصه را تعریف می‌کنم.»

جنگ آخر زمان. ترجمۀ عبدالله کوثری. نشر آگاه. چاپ یکم. 1378. صفحۀ 878

 

سور بُز:

کم و بیش هشت متر با اتومبیل تروخیو فاصله داشتند و تونی سعی می‌کرد از آن جلو بزند، چراغ می‌زد و دستش را روی بوق گذاشته بود.

آنتونیو دلاماسا غرید: «تخته گاز برو، تندتر.»

باز هم نزدیکتر شدند، اما شورولت بل‌ایر، بی‌اعتنا به علامت‌های تونی ایمبرت، حاضر نبود از وسط جاده کنار برود. پس آن اولدوزمبیل با پدرو لیویو و دواسکار کدام گوری بود؟ مرکوری خودش با فیفی پاستوریسا کجا بود؟ بالاخره ماشین تروخیو به راست کشید. به‌شان راه داد که رد بشوند.

آنتونیو دلاماسا التماس‌کنان گفت «تخته‌گاز برو، تخته‌گاز»

تونی ایمبرت سرعت را بیشتر کرد و چند ثانیه بعد، شانه به شانۀ شورولت بل‌ایر بودند. پردۀ شیشه‌های کنار اتومبیل هم کشیده بود و سالوادور نمی‌توانست تروخیو را ببیند، اما از شیشۀ راننده چهرۀ پت و پهن و زمخت زاکاریاس دلاکروز را دید و درست در همین لحظه انگار پردۀ گوشش از انفجار همزمان گلوله‌های آنتونیو و آمادیتو پاره شد. دو اتومبیل چنان به هم نزدیک بودند که وقتی شیشۀ عقب شورولت بل‌ایر خرد شد، تکه‌های شیشه به آنها خورد و سالوادور سوزشی در جای جای صورتش احساس کرد. سالوادور انگار که توی هذیان باشد، دید که کلۀ زاکاریاس چرخش عجیبی کرد و خودش دمی بعد، از بالای شانۀ آمادیتو شلیک کرد.

آن‌قدرها طول نکشیده بود و حالا غژغژ لاستیک‌ها مو به تن او راست می‌کرد، اتومبیل تروخیو با ترمزهای ناگهانی از آنها عقب افتاد. سالوادور به عقب نگاه کرد و از پنجرۀ عقب دید که شورولت بل‌ایر چنان به چپ و راست می‌رود که حتما پیش از آن که توقف کند چپ می‌شود. نه دور زد و نه سعی کرد فرار کند.

آنتونیو دلاماسا فریاد زد «وایسا، وایسا. بزن عقب، لامصب.»

آنتونیو می‌دانست دارد چه می‌کند. کم و بیش همزمان با ماشین تروخیو ترمز کرده بود اما همین که ماشین، انگار که بخواهد چپ بشود، تکان خطرناکی خورده بود پاش را از روی ترمز برداشته بود و بعد دوباره ترمز کرده بود و شورولت بیسکین توقف کرده بود. بی‌لحظه‌ای درنگ دور زد و به طرف اتومبیل تروخیو راه افتاد، که صد متری آن‌طرف‌تر وامانده و حیران با چراغ‌های روشن ایستاده بود و انگار منتظر آنها بود. نیمی از فاصله را رفته بودند که چراغ‌های اتومبیل ایستاده خاموش شد اما سالوادور می‌توانست آن را در نور اتومبیل خودشان ببیند.

آمادیتو گفت «سرها پایین، خم بشوید. الان تیراندازی می‌کنند.» و درست در همین دم شیشۀ پنجرۀ سمت چپ او خرد شد.

سور بُز. ترجمۀ عبدالله کوثری. نشر علم. چاپ یکم. چاپ یکم. 1381. صفحۀ 299

 

مرگ در آند:

موی کاهی‌رنگ و چشم‌های روشن و شفاف کاسیمیرو ئوارکایا کابوس روزهای کودکی‌اش بود. آخر در آن دهکدۀ کوچک آندی که او در آن  به دنیا آمده بود، همه پوست و مویی تیره داشتند، به‌خصوص پدر و مادر و همۀ برادرها و خواهرهاش، موشان سیاه، پوستشان تیره و چشم‌هاشان هم سیاه بود. این پسرک زال خانوادۀ ئوارکایا از کجا آمده بود؟ همشاگردی‌هاش در مدرسۀ دولتی کوچک، سر همین مساله شوخی‌هایی می‌کردند که او را یک سر به دعوا و کتک‌کاری می‌کشاند چون خون جلوی چشمش را می‌گرفت وقتی برای عصبانی کردن او می‌گفتند پدرش پدر واقعی او نیست و کار کار یکی از غریبه‌هاست که از یائولی رد می‌شده، یا حتی کار شخص شخیص شیطان است، چون توی آند همه می‌دانند که وقتی شیطان شرارتش گل بکند گاهی اوقات نتیجۀ کارش یک گرینگوی غریبه با چشم‌های روشن است.

سئوالی که هیچ‌وقت از کلۀ کاسیمیرو بیرون نرفت این بود که آیا پدرش آلپیناریو ئوارکایا هم در مورد اصل و نسب او بدگمان بود یا نه. مطمئن بود که وجودش مایۀ مجادلۀ پدر و مادرش شده، و آلپیناریو که با بچه‌هاش مهربان بود، نه‌تنها سخت‌ترین کارها را گردن او می‌انداخت بلکه با کم‌ترین خطایی که می‌کرد زیر شلاقش می‌گرفت.

مرگ در آند. ترجمۀ عبدالله کوثری. نشر آگاه. بهار 1381. صفحۀ 153

 

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟:

ستوان سیلوا چه وقت سئوال‌هایش را شروع می‌کند؟ لیتوما احساس کرد که تاثیر آبجو دارد خودش را نشان می‌دهد. سر ظهر بود و گرما بیداد می‌کرد. او و ستوان تنها مشتری آن‌جا بودند. از در که بیرون را نگاه می‌کردند کلیسای کوچک و متروکِ سن نیکولاس را می‌دیدند که، در برابر گذشت زمان، قهرمانانه مقاومت کرده است. دویست سیصد متر دورتر از تپه‌های شنی، بزرگراه به چشم می‌خورد که کامیون‌ها از آن‌جا عازم سولانا و تالارا بودند. لیتوما و ستوان با کامیونی که بارش مرغ و خروس بود آمده بودند. آن‌ها را بیرون شهر، توی بزرگراه، پیاده کرده بودند. توی شهر که قدم می‌زدند چهره‌ها را دیده بودند که از آلونک‌های آموتاپه با کنجکاوی توی نخ آن‌ها بودند. ستوان سراغ رستوران دونیا لوپه را گرفته بود و جمع بچه‌هایی که دورش را گرفته بودند بی‌درنگ به جایی اشاره کرده بودند که حالا لیتوما داشت آرام آرام چیچایش را می‌خورد.

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟. ترجمۀ احمد گلشیری. انتشارات نگاه. چاپ یکم. 1383. صفحۀ 73

 

گفتگو در کاتدرال:

خانم دن‌کایو را دوست داشت؟ نه چندان. براش گریه نکرده بود، در عوض چون رفته بود و دست‌خالی ولش کرده بود: مردکۀ لات، توله‌سگ. دوشیزه کتا می‌گفت تقصیر خودت است. چندبار به‌اش گفته بود که دست کم بگو برایت اتومبیلی بخرد، خانه‌ای به اسمت کند. اما در آن پنج هفته زندگی در سان‌میگل تغییری نکرد؛ آبدارخانه و یخچال مثل همیشه پر و پیمان بود، سیمولا مثل سابق برای خانم حساب جور می‌کرد، آنها آخر ماه پولشان را تمام و کمال می‌گرفتند. آن یکشنبه آنها همین که همدیگر را در برتولوتو دیدند، شروع کردند به حرف زدن از خانم. آمالیا گفت حالا چه به سرش می‌آید، چه کسی به دادش می‌رسد. و او: زن زرنگی است تا چشم به هم بزنی یک خرپول دیگر به تور می‌زند. آمالیا گفت این جور از او حرف نزن، خوشم نمی‌آد. رفتند یک فیلم آرژانتینی دیدند و وقتی درآمدند آمبروسیو با لهجۀ آرژانتینی حرف می‌زد و ادای آنها را درمی‌آورد، آدم خُل، آمالیا خندید، و یکدفعه قیافۀ ترینیداد ظاهر شد. توی اتاق کوچک کایه‌چیکلایو داشتند لباسهاشان را درمی‌آوردند که زنی چهل‌پنجاه ساله با مژه‌های مصنوعی آمد و سراغ لودوویکو را گرفت، وقتی آمبروسیو به‌اش گفت که لودوویکو به آرکیپا رفته و برنگشته قیافه‌اش توی هم رفت. زن رفت و آمالیا شروع کرد به مسخرۀ مژه‌هایش . آمبروسیو گفت که لودوویکو از زنهای پیر حشری خوشش می‌آید. اما راستی، چه به سر لودوویکو آمده بود. امیدوار بود اتفاق بدی براش نیفتاده باشد، مرد بیچاره اصلا دلش نمی‌خواست برود. در مرکز شهر غذای مختصری خوردند و تا وقتی هوا تاریک شد قدم زدند.

گفتگو در کاتدرال. ترجمۀ عبدالله کوثری. نشر لوح فکر. چاپ یکم. تابستان 1384. صفحۀ 479

 

دختری از پرو:

چند ماه بعد در پرو دیکتاتوری نظامی به پایان رسید و در سال 1980، مردم پرو گویی به جبران خسارت، بار دیگر فرناندو بلوند تری را که در سال 1968 براثر کودتای نظامی برکنار شده بود، به ریاست جمهوری انتخاب کردند. دایی آتولفو که خوشحال بود، تصمیم گرفت به مناسبت این رویداد کار خلاف انتظاری بکند: سفری به اروپا که هرگز به آن پا نگذاشته بود. سعی کرد خاله دلورس را به همراهی‌اش در این سفر راضی کند، اما او گفت که معلول بودن مانع از این می‌شود که به آن‌ها خوش بگذرد و آخر مثل باری بر دوش شوهر خواهد بود. به طوری که دایی آتولفو تنها آمد و به موقع رسید تا به اتفاق چهل و پنجمین سالروز تولدم را جشن بگیریم.

او را به آپارتمانم در اکول میلیتر آوردم و اتاق خوابم را در اختیارش گذاشتم، در حالی که شب‌ها خودم روی کاناپه در سالن می‌خوابیدم. از سال‌ها پیش که دیده بودمش بسیار پیرتر شده بود و هفتاد و اندی سالگی بر او سنگینی می‌کرد. تقریبا همۀ موهایش ریخته بود، هنگام راه رفتن پاها را می‌کشید و زود خسته می‌شد. برای پایین آوردن فشار خونش قرص می‌خورد و دندان‌های مصنوعی‌ انگار اذیتش می‌کردند، زیرا مدام دهان را جوری تکان می‌داد که گویی می‌خواهد آن‌ها را بهتر بر لثه‌ها جا بیندازد. با وجود این می‌دیدم که از این که آخر رویای خود را عملی کرده و به پاریس آمده بود بسیار خوشحال است. با شادی به کوچه‌ها، کناره‌های رود سن و سنگ‌های کهن نگاه می‌کرد و از میان دندان‌ها می‌گفت: «همه جا از عکس‌هایش قشنگ‌تر است.» من او را در کلیسای نوتردام، موزۀ لوور، مقبرۀ ناپلئون در انوالید، کلیسای سکره کور، ساختمان پانتئون و بسیاری از گالری‌ها و موزه‌ها همراهی کردم. در واقع پاریس زیباترین شهر جهان بود، اما همۀ سال‌هایی که در آن زندگی کرده بودم موجب فراموشی‌ام شده بود: پیرامونم همه چیز زیبا بود، اما من آن‌ها را نمی‌دیدم. به همین خاطر آن چند روز از گردشگری در شهر برگزیده‌ام به اندازۀ دایی آتولفو لذت بردم. بر صندلی کافه‌ها در پیاده‌روها می‌نشستیم، مدت‌ها گفت‌وگو می‌کردیم و جامی می‌نوشیدیم. از پایان رژیم نظامی و بازگشت دموکراسی به پرو خرسند بود، اما دربارۀ آیندۀ نزدیک دچار توهم نمی‌شد. به نظرش جامعۀ پرو آکنده از تنش، نفرت، کدورت و پیشداوری بود که در آن دوازده سال دولت نظامی تشدید شده بود. «دیگر نمی‌توانی کشورت را بشناسی، خواهرزاده. تهدید کندی در فضا موج می‌زند. حس اینکه در هر لحظه ممکن است فاجعه‌ای رخ دهد.» این پیش‌بینی نیز بار دیگر درست از آب درآمد. دایی آتولفو پس از اقامت در فرانسه با اتوبوس به کاستیل و آندالوزی در اسپانیا نیز سفر کرد، اما در بازگشت به پرو بریده‌هایی از روزنامه‌های پرو را برایم فرستاد که در آن‌ها عکس‌های ترس‌آوری دیده می‌شد: در مرکز لیما مائوئیست‌های ناشناس جسد سگ‌های تیره‌بختی را به تیرهای برق آویخته بودند. آن‌ها رهبر چین را به خیانت به مائو تسه تونگ و پایان بخشیدن به انقلاب فرهنگی در آن کشور متهم می‌کردند. این شروع شورش مسلحانۀ گروه «کوره راه روشن» بود که در سراسر دهۀ 1980 ادامه یافت و حمام خون بی‌سابقه‌ای در تاریخ پرو به راه انداخت: بیش از شصت هزار نفر کشته یا ناپدید شدند.     

دختری از پرو. ترجمۀ خجسته کیهان. نشر کتاب پارسه. چاپ یکم. 1388. صفحۀ 151

+ نوشته شده توسط علی حیدری در جمعه شانزدهم مهر 1389 و ساعت 18:16 |