تبليغاتX
جشن بیکران

...  دوري از وطن و بي خانماني تا حدود زيادي کارهاي اخيرم را تيزتر کرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت کار خوب ننوشته ام. ممکن است بعضي ها با من هم عقيده نباشند. ولي مدام، هر شب و روز، صدها سوژة ناب مغز مرا پر مي کند. فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم که هنوز به منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يکمرتبه موادي بيرون بريزد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضیه انصاری در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 21:55 |

قسمتی از داستان "جَنَوار" از مجموعه داستان پرتره ی مرد ناتمام نوشته ی امیر حسین یزدان بُد*

... حسین قلی می گفت در آن قله ی سپیدِ همیشه برف پوشش، دریاچه دارد. شاید خیالی بیش نباشد. چه طور ممکن است آن جا دریا باشد؟ از او پرسیدم که آیا به عینه دیده است؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی حیدری در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 10:0 |

[بشود که] فرمانروایان خوب و نیک کردار و دانشور [در پرتو] آرمَیتی بر ما فرمان برانند.

مبادا که فرمانروایان بد [بر ما] فرمان برانند.

پاکی از هنگام زادن، مردمان را بهترین [کار در زندگانی] است.

باید برای [آبادانی] جهان کوشید و آن را به درستی نگاهبانی کرد و به سوی روشنایی برد.

 

اوستا، سِپَنتمَدَگاه، یسنه، هات 48، بند 5

+ نوشته شده توسط وحید رنجبر در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 15:27 |

در فلسفه من؛ شهریار زمین، هیچگاه کسی به همدیگر نخواهند گفت که طرز راه بردن قلبه و دانه پاش دادن تو بد است. زیرا توهین به انسان قلمداد می شود. روی این نگاه فلسفی است که دهقانان در آبادی فرضی من، زمین، دوستانه و مسالمت آمیز زندگی می کنند. عدالت هم معنایش همین هست. خواست خداوند هم همین است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضیه انصاری در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 13:27 |

گفته های طنز آمیز. گرد آوری و ترجمه: رضی هیرمندی

روی ام. کوهن:

- من نمی خواهم بدانم قانون چیست. می خواهم بدانم قاضی کیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی حیدری در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 19:6 |

قسمتی از داستان "سوکواره ای بر آبی دریا" نوشتۀ اَندرو لام*

...جوان ها آرزوهای دور و درازی دارند، کله شان پر باد است و در برابر تاریخ آسیب پذیر هستند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی حیدری در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 21:49 |
معرکه گیری در تهران -فروردین 1388

شاه عبدالعظیم - فروردین ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط پونه ابدالی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 16:16 |

مادرم نمی گوید این ها را بنویسم خودم می نویسم

از تو همین مانده برای من. یک عکس یادگاری، که همان دم که از عکاس باشی درکه گرفتیم، کهنه بود. یادم است تو می خواستی بیشتر درس بخوانی من می خواستم زودتر درس بدهم. تو می خواستی بروی کفاشی دالاهو یک جفت کفش دست سوز چرم سفارش دهی من می خواستم کتانی با شلوار جین بپوشم...

از کتاب " دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند" نوشته ی پوریا عالمی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط وحید رنجبر در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:2 |

قسمتی از فیلمنامۀ " آینه های روبرو" نوشتۀ بهرام بیضایی*

قناعت   شب تا صبح کشیک می کشیدم.

نزهت   تنها؟

قناعت   این چه حرفیه؟ تو با من بودی. همینطور سروان حق نظر.

دوربین می رود به طرف عکس دیپلم نزهت روی میز، مُهر در زمینه قرار دارد.

صدای قناعت   اونقدر موندم تا چراغ ساختمون روشن شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی حیدری در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 2:49 |
چند خطی از آغاز داستان ...

...جمله ای زیبا را به دهان می اندازم و مثل آب نبات می مکم، یا مثل لیکوری می نوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل، در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژولین سیفعلی مراد در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:12 |